یادداشت‌های چند خانم طلبه

  • خانه 
  • موضوعات 
  • آرشیوها 
  • آخرین نظرات 

شله‌زرد عید غدیر

31 مرداد 1398 توسط هدف، رسیدن به خداست.
«بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم»با نام خدا، با عشق مولا، با وضو، ذکر روز، صلوات و به نیت نذری برای ائمه این روز که اسامی‌شان را روی برگه‌ای نوشته و بر درب یخچال چسبانده‌ام، مواد شله‌زرد را آماده و مشغول پخت آن می‌شوم. وقتی آن را هم می‌زنم به یاد خانواد… بیشتر »
 نظر دهید »

جشن عبادت، جشن بندگی!

25 مرداد 1398 توسط هدف، رسیدن به خداست.
«بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم»جشن عبادت چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود. مانند فرشته‌ها با لباس و چادر سفید در حالی که سبدی کوچک پر از گل‌برگ در دست داشتیم از کلاس خارج شدیم و بر روی پارچه‌ای سفید که در راهرو پهن بود مسیر کلاس تا محل نشستن را پیمو… بیشتر »
 نظر دهید »

من در حوزه پذیرفته شدم!

25 مرداد 1398 توسط هدف، رسیدن به خداست.
من در حوزه پذیرفته شدم!
«بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم»پنج سال قبل بود. یک شب که به مسجد رفته بودم، بعد از نماز، اعلان* «پذیرش حوزه‌های علمیه خواهران» را که در مسجد زده بودند، دیدم. با دیدنش جرقه‌ای در ذهنم زده شد و شوری عجیب در قلبم به پا شد.به یاد چند سال قبل افتادم که دفت… بیشتر »
 2 نظر

غدیر سخن می گوید

24 مرداد 1398 توسط فرجی
قافله ی غدیر کم کم از راه می رسد و من هم دست به قلم می شوم. تا از این قافله ی عشق جانمانم. من کمی دیرتر از بقیه ی دوستانم متوجه این کاروان عشق و مهر شده ام. شاید این دلیل خوبی برای ناتوانی ام در نوشتن برای غدیر نباشد. اما جدا ماندم از کاروان السابقون… بیشتر »
 1 نظر

هاجر! شاهزاده یا کنیز؟

22 مرداد 1398 توسط هدف، رسیدن به خداست.
هاجر! شاهزاده یا کنیز؟
«بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم» آیا تا به حال به زنی به نام هاجر اندیشیده‌اید؟ اگر این زن یک راهبه، نابغه و یا کسی در این مایه‌ها بود تا به حال داستان‌ زندگی‌اش گوش فلک را کر کرده بود! او که نامش هم برای انتخاب نام دخترانمان بین ما مأجور است.هاجر؛… بیشتر »
 5 نظر

وصال عشق

22 مرداد 1398 توسط هدف، رسیدن به خداست.
«بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم»نمازم را که می‌خوانم کتاب دعا را می‌گشایم تا تعقیبات بخوانم، حمد و ثنای الهی را به جا می‌آورم و «آمرزش می‌خواهم از خدایی که جز او معبودی نیست، زنده و پاینده است و به سوی او توبه می‌کنم؛ اَ‌‌سْتَغْفِرُاللهَ الَّذی لا اِله… بیشتر »
 نظر دهید »

قربانی باران

21 مرداد 1398 توسط فرجی
امروز با دیدن گوشت قربانی؛ یاد اولین صحنه ی قربانی که دیده بودم افتادم. روز انتخابات بود. مادرم برای شرکت در انتخابات و رای دادن به محل رای گیری که مدرسه ی ما بود میرفت. و من که کودکی ٨ یا ٩ ساله بودم او را همراهی می کردم. از سر کنجکاوی سوالات زیادی را… بیشتر »
 نظر دهید »

زندگی‌ات را مرور کن!

18 مرداد 1398 توسط هدف، رسیدن به خداست.
«بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم»چشم‌هایت را ببند و یا نه! چشم‌هایت را باز بگذار؛ گاهی بهتر است با چشم‌های باز تصور کنی. ذهنت را آرام کن. حالا زندگی‌ات را مرور کن، از زمانی که به یاد داری، یک به یک خاطرات خوب و بد را تا به امروز برسی، به همین لحظه.می‌دا… بیشتر »
 3 نظر

دل‌نوشته‌های باران خورده

15 مرداد 1398 توسط زهرا سادات
  روزهای بارانی،دلنوشته‌هایم را  ردیف می‌کنم،  زیر چک‌چک اشک‌های آسمان!  تا هر قطره‌ی رهگذری بیاید و  نوشته‌هایم را بخواند و  با اشک‌هایش، اشک‌نوشته‌هایم را بشوید و با خود ببرد!  روزهای بعد از باران من هستم  و نوشته‌هایی که دیگر نیست!  من هستم و… بیشتر »
 1 نظر

شما دوست دارید چه باشید

15 مرداد 1398 توسط فرجی
  امروز قلم بر دست گرفتم تا راز های قلبم را بر روی کاغذ فاش کنم و مطلبی را برای وبلاگ گروهی بنویسم. ناگاه یاد انشائی از دوران مدرسه افتادم. خانم عبدی، معلم زبان فارسی، از ما خواسته بودند تا انشائی با موضوع اینکه ”دوست دارید در این لحظه چه باشید“ بنویسیم… بیشتر »
 1 نظر

کفشهای منو واکس می‌زنید؟

14 مرداد 1398 توسط Mim.Es
    رویِ‌‌ پله‌برقیِ‌ مترو دیدمشان. هم‌سن و سال پسرم بودند. به سرعت، پله‌ها را یکی دو تا پایین رفتند. مقابل گیت بلیط مترو یکی به دیگری می‌گفت: «تقصیر توئِه که به قطار نرسیدیم!».  وارد بحثشان شدم. اینهمه عجله برای چیست؟ اشکالی ندارد با قطار بعدی می‌رویم.… بیشتر »
 نظر دهید »

آیا آداب سفر را می‌دانید؟

14 مرداد 1398 توسط هدف، رسیدن به خداست.
«بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم»آیا آداب سفر را می‌دانید؟ سفر علاوه بر شادی و نشاطی که به انسان هدیه می‌دهد طبق فرمایش رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) باعث برآورده شدن دعا هم هست. تابستان فصل فراغت و مسافرت است. پس چه خوب است که آداب مسافرت را بدانیم تا… بیشتر »
 نظر دهید »

کبوترها هم رسم مهربانی را بلدند

13 مرداد 1398 توسط هدف، رسیدن به خداست.
«بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم»قدم‌هایم را تندتر کردم تا زودتر به هتل برسم. هنوز آفتاب نزده بود و خیابان و بازار خلوت بود. از کوچه پس‌کوچه‌های باریک گذشتم تا به هتل رسیدم. دخترکم خوابیده بود ولی در تبی تند می‌سوخت. آرام بیدارش کردم، آماده‌اش کردم و دس… بیشتر »
 نظر دهید »

به هوای آنروزها

11 مرداد 1398 توسط Mim.Es
     تا ترا از دور دیدم، رفت عقل و هوشِ من!*  آنطوری عقل و هوشم را برد، که بی‌اختیار غرق تماشایش شدم. همهمه‌هایی از انعکاسِ صدایِ بچگی‌هایم می‌شنیدم. وقتی با خواهر و برادرم روبرویش می‌نشستیم و نوبتی صدای “آآآآآآآآآ…” درمی‌آوردیم و با تمام وجود به… بیشتر »
 نظر دهید »

تابستان داغ من

11 مرداد 1398 توسط هدف، رسیدن به خداست.
«بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم»تابستان داغ من در تابستان باید خودتان به شهرهای جنوبی بیایید تا معنای واقعی گرما را بفهمید. مخصوصا که اگر آن شهر، یک شهر ساحلی باشد؛ آن‌وقت است که گرما و شرجی جای نفس کشیدن برایتان نمی‌گذارد. ما جنوبی‌ها وقتی از شیرازی‌ه… بیشتر »
 4 نظر

معجون خوش طعم مؤفقیت

06 مرداد 1398 توسط شیدا صدیق «دین آرامشبخش»
با بی حوصلگی رویش را برگرداند و‌گفت:"نه! الان حوصله شو ندارم. یه وقت دیگه تعریف کن."از رو نرفتم و‌کمی جذابیت، قاطی حرفهایم کردم و گفتم:"داستانش خیلی جالبه. اگه بشنوی خوشت میاد ولی باشه پسرم، میخوای میذارم وقت خواب برات میگم."صحیفه سجادیه، آرامشبخش لحظات… بیشتر »
 نظر دهید »

آن دو صندلی اگر نباشد...

06 مرداد 1398 توسط شیدا صدیق «دین آرامشبخش»
در رویاهای دخترانه ام فکر می کردم وقتی ازدواج کنم، اولین کاری که می کنم این است که دو تا مبل راحتی را کنار شومینه روبه روی هم می چینم.هنوز هم فکر می کنم، برای خوشبختی گاهی دو صندلی کافیست.برای شنیدن افکار هم و‌حرف هایی که جرعه جرعه با خوردن چای گرم، دلت… بیشتر »
 نظر دهید »

عطر سیب عاشقی

04 مرداد 1398 توسط شیدا صدیق «دین آرامشبخش»
این آدم ها انگار اصلا آمدند تا دنیا را رنگی کنند.این ادم ها مثل مداد رنگی هایی هستند که حتی به قیمت تمام شدن خودشان هم که شده، میخواهند رنگ شادی به دفتر قلبت بزنند.‌ میخواهند خاطره ای خوشرنگ در صفحات کتاب زندگی از خود باقی بگذارند.نباشند، دلت می گیرد...… بیشتر »
 نظر دهید »

نامیرا

04 مرداد 1398 توسط زهرا سادات
به نام خدا  نگاهم را می دوزم به جلد کتاب! قطره‌ی اشک می‌چکد روی نقطه‌ی نون و از آنجا سر می‌خورد تا روی گل‌های دامنم، قطرات بعدی هم همینطور! به باریکه‌ی ظریف رد اشک‌ها بر کتاب خیره می‌شوم. خودم اینجا هستم و خیره بر کتابِ در دستم ،اما دلم…! دلم، در… بیشتر »
 نظر دهید »

چگونه شاد باشیم؟

02 مرداد 1398 توسط هدف، رسیدن به خداست.
«بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم»چگونه شاد باشیم؟ شاید فکر کنید شاد شدن نیاز به هزینه‌ی زیادی دارد و وقتی به معنای واقعی شاد می‌شویم که مثلا خانه یا ماشین مورد علاقه‌ی خود را بخریم یا به یک مسافرت فراموش‌نشدنی و دل‌چسب برویم؛ البته این‌ها شادی‌آور است ا… بیشتر »
 2 نظر

یک بشقاب، سوپ سنگی

01 مرداد 1398 توسط شیدا صدیق «دین آرامشبخش»
سوپ سنگی «خیلی ویتامینه و مقوی و البته یک‌کم ‌عجیب، غریب و خاص به نظر می آد، خب چی از این بهتر! خسته شدم از غذاهای تکراری! بگذار امتحانش کنم ببینم چیه»اما چند ورق که خواندم با ماجرای جالبی روبه رو شدم..قضیه اصلا آن طور که من فکر میکردم نبود.مسافرانی غری… بیشتر »
 3 نظر
مرداد 1398
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

یادداشت‌های چند خانم طلبه

جستجو

موضوعات

  • همه
  • آرامش
  • آرامش
  • اجتماعی
  • امام زمان
  • انرژی مثبت
  • بدون موضوع
  • تأثیرگذاری مثبت
  • تفکر مثبت
  • روانشناسی تفاوت زنان و مردان
  • روزانه‌نوشت
  • سبک زندگی
  • شهدا
  • عشق
  • عفاف و حجاب
  • معرفی کتاب
  • کوتاه نوشته

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس