<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>یادداشت‌های چند خانم طلبه</title>
		<link>https://hashti.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://hashti.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>تکرار تاریخ</title>
			<link>https://hashti.kowsarblog.ir/تکرار-تاریخ-10</link>
			<pubDate>18:49:00 +0330 سه شنبه، 26 دی 1402</pubDate>			<dc:creator>مهتاب</dc:creator>
			<category domain="main">آرامش</category>			<guid isPermaLink="false">1654509@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;#تولیدی&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;#هادی #دلها &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تکرار تاریخ را به راحتی می‌توان از مطالعه و پژوهش در زندگی امامان معصوم دریافت. اما چگونه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی:الگوی دوست و دشمنِ خدا و قرآن و چهارده خورشید هدایت، در همه دورانها از یک نقشه و راه مشخص استفاده نموده و همین امر، دلیل کامل و جامعی در اثبات حقانیت و معجزه بودن قرآن کریم است که:&lt;br /&gt;تا ابد بشارت دهنده صالحان و ناهی گمراهان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اوضاع زمان امام هادی (علیه السلام) چه از بُعد اعتقادی و سیاسی و چه از نظر اجتماعی و فرهنگی و مهمتر از همه در عرصه نشر علوم قرآنی و کلامی  ما را به این نتیجه می‌رساند که:&lt;br /&gt;هدف از رسالت پیامبران و امامان! ایجاد برترین و والاترین رابطه محبت و دوستی بین خداوند یکتا و رحمان و رحیم است که صلاح بندگانش را به دلیل فضل و احسان خود، برای مخلوقاتش می‌خواهد، و از طرفی چون آفریدگار و ربّ العالمین است، بر اساس عدل و رحمت واسعه‌اش، انبیا و ائمه را که از جنس بشر بودند (بر خلاف عقیده غالیان‌ یا همان غلوّ کنندگان در زمان امام هادی که می‌گفتند امامان نباید آب و غذا بخورند و در باره مقام آنها به افراط و تفریط کشیده شده و قانون زندگی دنیا را یا بر اساس جبر و یا اختیار مطلق می‌دانستند!) برگزید.&lt;br /&gt;و همین جدال‌ها و تحریف‌ها‌ در واقع بخش اصلی دوران حیات مبارزاتی و حکومتی امام دهم است که:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این دوران که مقارن با زورمداری خلفای عباسی مانند متوکل و معتصم و &amp;#8230; است، فضای روحی و روانی جامعه را به انواع شبهات و افراط و تفریط‌ها‌ و ضدیت با مولا و رهبر شیعیان آلوده نموده و حتی، با تبعید امام از مدینه به سامرا و تحت نظر قرار دادن حضرت، ارتباط ایشان را با یارانِ معتقد و متعهدشان، سخت و محدود نمودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و دقیقا تکرار تاریخ دوران پیشوایان معصوم را، چه در جبهه حق و چه در محور طاغوت و باطل در دنیای امروز شاهدیم که، با رواج انواع شبهه‌های کلامی و تبلیغات مسموم رسانه‌ای، سعی در به انزوا کشاندن مظلومانِ مسلمان و آزادی طلب دارند، خواه در ایران اسلامی باشد یا در لبنان و یمن و فلسطین و نظایر آن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دشمن! دشمن است چه متوکل باشد و به امام شیعیان جام زهر تعارف کند و چه صهیونیست و استکبار امروز باشد و برجام و تحریم را به عنوان نسخه نجات پیشنهاد دهد!&lt;br /&gt;پس:&lt;br /&gt;راه جهاد همان منش و روش عملی امامان است که تا همیشه تاریخ تکرار خواهد شد:&lt;br /&gt;رگ رگ است این آب شیرین آب شور&lt;br /&gt;تا قیامت می‌رود بی نفخ صور&lt;br /&gt;یعنی:&lt;br /&gt;هر جا فریاد عدالت خواهی بوده در برابرش پرچم سیاه ظلم افراشته و نهایتا حق پیروز و باطل منکوب شده:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جاء الحق و زهق الباطل إن الباطل کان زهوقا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و:&lt;br /&gt;این است رمز بشارت علمدار تشیع در جهان اسلام، که خبر از پیروزی قطعی جمهوری خواهان اسلامی و انقلابی،  و نابودی غاصبان کودک‌کش و مستکبران حامی آنها را، به همه دلدادگان راه جهاد و معتقدانِ به نصرت الهی را نوید می‌دهد.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/image/1705269763k_pic_f02efa46-20ac-404c-b8f2-2c81eb60ddb5.jpg?mtime=1705418397&quot; alt=&quot;1705269763k_pic_f02efa46-20ac-404c-b8f2-2c81eb60ddb5.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hashti.kowsarblog.ir/تکرار-تاریخ-10&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>#تولیدی<br />#به_قلم_خودم <br /><strong>#هادی #دلها </strong><br /><br />تکرار تاریخ را به راحتی می‌توان از مطالعه و پژوهش در زندگی امامان معصوم دریافت. اما چگونه؟<br /><br />یعنی:الگوی دوست و دشمنِ خدا و قرآن و چهارده خورشید هدایت، در همه دورانها از یک نقشه و راه مشخص استفاده نموده و همین امر، دلیل کامل و جامعی در اثبات حقانیت و معجزه بودن قرآن کریم است که:<br />تا ابد بشارت دهنده صالحان و ناهی گمراهان است.<br /><br />اوضاع زمان امام هادی (علیه السلام) چه از بُعد اعتقادی و سیاسی و چه از نظر اجتماعی و فرهنگی و مهمتر از همه در عرصه نشر علوم قرآنی و کلامی  ما را به این نتیجه می‌رساند که:<br />هدف از رسالت پیامبران و امامان! ایجاد برترین و والاترین رابطه محبت و دوستی بین خداوند یکتا و رحمان و رحیم است که صلاح بندگانش را به دلیل فضل و احسان خود، برای مخلوقاتش می‌خواهد، و از طرفی چون آفریدگار و ربّ العالمین است، بر اساس عدل و رحمت واسعه‌اش، انبیا و ائمه را که از جنس بشر بودند (بر خلاف عقیده غالیان‌ یا همان غلوّ کنندگان در زمان امام هادی که می‌گفتند امامان نباید آب و غذا بخورند و در باره مقام آنها به افراط و تفریط کشیده شده و قانون زندگی دنیا را یا بر اساس جبر و یا اختیار مطلق می‌دانستند!) برگزید.<br />و همین جدال‌ها و تحریف‌ها‌ در واقع بخش اصلی دوران حیات مبارزاتی و حکومتی امام دهم است که:<br /><br />در این دوران که مقارن با زورمداری خلفای عباسی مانند متوکل و معتصم و &#8230; است، فضای روحی و روانی جامعه را به انواع شبهات و افراط و تفریط‌ها‌ و ضدیت با مولا و رهبر شیعیان آلوده نموده و حتی، با تبعید امام از مدینه به سامرا و تحت نظر قرار دادن حضرت، ارتباط ایشان را با یارانِ معتقد و متعهدشان، سخت و محدود نمودند.<br /><br />و دقیقا تکرار تاریخ دوران پیشوایان معصوم را، چه در جبهه حق و چه در محور طاغوت و باطل در دنیای امروز شاهدیم که، با رواج انواع شبهه‌های کلامی و تبلیغات مسموم رسانه‌ای، سعی در به انزوا کشاندن مظلومانِ مسلمان و آزادی طلب دارند، خواه در ایران اسلامی باشد یا در لبنان و یمن و فلسطین و نظایر آن.<br /><br />دشمن! دشمن است چه متوکل باشد و به امام شیعیان جام زهر تعارف کند و چه صهیونیست و استکبار امروز باشد و برجام و تحریم را به عنوان نسخه نجات پیشنهاد دهد!<br />پس:<br />راه جهاد همان منش و روش عملی امامان است که تا همیشه تاریخ تکرار خواهد شد:<br />رگ رگ است این آب شیرین آب شور<br />تا قیامت می‌رود بی نفخ صور<br />یعنی:<br />هر جا فریاد عدالت خواهی بوده در برابرش پرچم سیاه ظلم افراشته و نهایتا حق پیروز و باطل منکوب شده:<br /><br />جاء الحق و زهق الباطل إن الباطل کان زهوقا<br /><br />و:<br />این است رمز بشارت علمدار تشیع در جهان اسلام، که خبر از پیروزی قطعی جمهوری خواهان اسلامی و انقلابی،  و نابودی غاصبان کودک‌کش و مستکبران حامی آنها را، به همه دلدادگان راه جهاد و معتقدانِ به نصرت الهی را نوید می‌دهد.</p>
</div><p><img style="max-width: 100% !important;" src="https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/image/1705269763k_pic_f02efa46-20ac-404c-b8f2-2c81eb60ddb5.jpg?mtime=1705418397" alt="1705269763k_pic_f02efa46-20ac-404c-b8f2-2c81eb60ddb5.jpg" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hashti.kowsarblog.ir/تکرار-تاریخ-10">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://hashti.kowsarblog.ir/تکرار-تاریخ-10#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://hashti.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1654509</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>سفری چهار ساله</title>
			<link>https://hashti.kowsarblog.ir/سفری-چهار-ساله</link>
			<pubDate>18:32:00 +0430 سه شنبه، 28 اردیبهشت 1400</pubDate>			<dc:creator>فرجی</dc:creator>
			<category domain="main">آرامش</category>			<guid isPermaLink="false">1253146@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
سَلْ عَنِ الرَّفیقِ قَبلَ الطَّریقِ&lt;br /&gt;
قبل از سفر از همسفرت بپرس &lt;br /&gt;
این جمله ی گهربار تنها یکی از سخنان زیبای حضرت علی (علیه السلام) است. ما که خود را شیعه و دنباله رو راه ایشان می‌دانیم آیا شایسته است که سخنانشان را فراموش کنیم و در هر مسئله ی ریزو درشتی از جملات گهربارشان کمک نگیریم.&lt;br /&gt;
به همین جمله ی کوتاه دقت کنید&lt;br /&gt;
قبل از سفر از همسفرت بپرس&lt;br /&gt;
قبل از اینکه راهی سفر شوی و اصلا قبل از اینکه قصد سفر کنی همسفر خود را انتخاب کن&lt;br /&gt;
حضرت علی(علیه السلام) که برای یک سفر کوتاه که نهایتاً مدت آن یک ماه حتی کمتر از آن می تواند باشد توصیه ای برای ما ارائه کرده اند و جمله ای به یادگار گذاشته اند.&lt;br /&gt;
ایا این جمله فقط مخصوص سفر است؟&lt;br /&gt;
دلیل این توصیه چیست؟&lt;br /&gt;
یعنی یک همراه و همسفر اینقدر می تواند در ذهن و تفکر من تاثیر گذار باشد که باید قبل از سفر به خوبی و بدی همسفر خودم بیاندیشم؟&lt;br /&gt;
تمام این سوال ها و هزاران سوال دیگر در ذهن من نقش می بندند&lt;br /&gt;
و به این فکر می کنم که این جمله در این شرایط سخت چه کمکی می تواند به ما بکند.&lt;br /&gt;
با کمی تفکر جرقه ای در ذهنم زده می شود&lt;br /&gt;
آری مدت سفر کوتاه است اما آیا برای جمله ها و افکار و ایده هایی که از ذهن افراد میگذرد و بر زبانشان جاری می شود نیز زمان و مکان تعریف شده است&lt;br /&gt;
ایا می توانیم بگوییم چون این جمله را در مدت بیست دقیقه شنیده ام تاثیرش در ذهنم از جمله ی دیگری که برای شنیدنش بیست روز وقت تلف کرده ام کمتر است.&lt;br /&gt;
ایا میتوانیم بگوییم چون جمله ای یک سطر است پس مفاهیمش کم است و یک صفحه مطلب از آن بهتر و تاثیرگذارتر است&lt;br /&gt;
خیر&lt;br /&gt;
افکار و اندیشه ها ،عقاید ما را شکل می دهند و این افکار ممکن است با جمله ای کوتاه ،حرکتی از پیش تعیین شده و اعمال و رفتار برنامه ریزی شده تغییر یابند. حتی بدون اینکه خودمان متوجه شویم&lt;br /&gt;
یک زمان به خودمان می آییم و میبینیم چه بودیم و چه شدیم&lt;br /&gt;
پس سفری کوتاه ، هم نشینی به وسعت یک دقیقه و حتی کمتر که می تواند ذهن ما را حلاجی کند مهم است&lt;br /&gt;
هر چه که می شنویم &lt;br /&gt;
هر چه که می بینیم&lt;br /&gt;
هر حرکتی که انجام می دهیم&lt;br /&gt;
در تک تک ثانیه های عمر ما جاریست و تاثیر گذار پس بهتر است همیشه و همه جا به این بیاندیشیم که چه می کنیم با زندگی خودمان&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اگر تمام اتفاقات زندگی را یک سفر تبیین کنیم چه!!!&lt;br /&gt;
مثلاً دانشگاه یا حوزه ی علمیه را سفری ببینیم که همسفر آن رشته ای که انتخاب کرده ایم دوستانی که انتخاب کرده ایم یا حتی استادی که سر کلاسش می نشینیم است.&lt;br /&gt;
اگر هر کتاب داستان و رمان یا حتی کتب علمی و افسانه‌ای را هم در نظر خودمان یک سفر معنا کنیم تمام شخصیت ها و حتی تک تک کلمه های آن کتاب همسفری برای ما خواهند بود که سعی دارند آنچه را که هستند به ما القاء کنند.&lt;br /&gt;
و همین طور هزاران اتفاق و مساله های دیگر&lt;br /&gt;
مثلا بیایید باهم فکر کنیم که هر دوره ی ریاست جمهوری یک سفر چهارساله برای ماست سفری که در کشتی زمان جاریست و با انتخاب ما چهارسال از زندگی و خوشبختی و امکاناتمان را در اختیار شخصی قرار خواهد داد که انتخابش کرده ایم و سکان این کشتی عمرمان را به دستش سپرده ایم.&lt;br /&gt;
سکان داری که همه ی سرمایه ی ما و مایحتاج سفری که ما را به چهارسال دیگر خواهد برد در دست اوست. اگر اینگونه فکر کنیم انتخاب ما چگونه خواهد بود&amp;#8230; .&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hashti.kowsarblog.ir/سفری-چهار-ساله&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بسم الله الرحمن الرحیم<br />
سَلْ عَنِ الرَّفیقِ قَبلَ الطَّریقِ<br />
قبل از سفر از همسفرت بپرس <br />
این جمله ی گهربار تنها یکی از سخنان زیبای حضرت علی (علیه السلام) است. ما که خود را شیعه و دنباله رو راه ایشان می‌دانیم آیا شایسته است که سخنانشان را فراموش کنیم و در هر مسئله ی ریزو درشتی از جملات گهربارشان کمک نگیریم.<br />
به همین جمله ی کوتاه دقت کنید<br />
قبل از سفر از همسفرت بپرس<br />
قبل از اینکه راهی سفر شوی و اصلا قبل از اینکه قصد سفر کنی همسفر خود را انتخاب کن<br />
حضرت علی(علیه السلام) که برای یک سفر کوتاه که نهایتاً مدت آن یک ماه حتی کمتر از آن می تواند باشد توصیه ای برای ما ارائه کرده اند و جمله ای به یادگار گذاشته اند.<br />
ایا این جمله فقط مخصوص سفر است؟<br />
دلیل این توصیه چیست؟<br />
یعنی یک همراه و همسفر اینقدر می تواند در ذهن و تفکر من تاثیر گذار باشد که باید قبل از سفر به خوبی و بدی همسفر خودم بیاندیشم؟<br />
تمام این سوال ها و هزاران سوال دیگر در ذهن من نقش می بندند<br />
و به این فکر می کنم که این جمله در این شرایط سخت چه کمکی می تواند به ما بکند.<br />
با کمی تفکر جرقه ای در ذهنم زده می شود<br />
آری مدت سفر کوتاه است اما آیا برای جمله ها و افکار و ایده هایی که از ذهن افراد میگذرد و بر زبانشان جاری می شود نیز زمان و مکان تعریف شده است<br />
ایا می توانیم بگوییم چون این جمله را در مدت بیست دقیقه شنیده ام تاثیرش در ذهنم از جمله ی دیگری که برای شنیدنش بیست روز وقت تلف کرده ام کمتر است.<br />
ایا میتوانیم بگوییم چون جمله ای یک سطر است پس مفاهیمش کم است و یک صفحه مطلب از آن بهتر و تاثیرگذارتر است<br />
خیر<br />
افکار و اندیشه ها ،عقاید ما را شکل می دهند و این افکار ممکن است با جمله ای کوتاه ،حرکتی از پیش تعیین شده و اعمال و رفتار برنامه ریزی شده تغییر یابند. حتی بدون اینکه خودمان متوجه شویم<br />
یک زمان به خودمان می آییم و میبینیم چه بودیم و چه شدیم<br />
پس سفری کوتاه ، هم نشینی به وسعت یک دقیقه و حتی کمتر که می تواند ذهن ما را حلاجی کند مهم است<br />
هر چه که می شنویم <br />
هر چه که می بینیم<br />
هر حرکتی که انجام می دهیم<br />
در تک تک ثانیه های عمر ما جاریست و تاثیر گذار پس بهتر است همیشه و همه جا به این بیاندیشیم که چه می کنیم با زندگی خودمان</p>

<p>اگر تمام اتفاقات زندگی را یک سفر تبیین کنیم چه!!!<br />
مثلاً دانشگاه یا حوزه ی علمیه را سفری ببینیم که همسفر آن رشته ای که انتخاب کرده ایم دوستانی که انتخاب کرده ایم یا حتی استادی که سر کلاسش می نشینیم است.<br />
اگر هر کتاب داستان و رمان یا حتی کتب علمی و افسانه‌ای را هم در نظر خودمان یک سفر معنا کنیم تمام شخصیت ها و حتی تک تک کلمه های آن کتاب همسفری برای ما خواهند بود که سعی دارند آنچه را که هستند به ما القاء کنند.<br />
و همین طور هزاران اتفاق و مساله های دیگر<br />
مثلا بیایید باهم فکر کنیم که هر دوره ی ریاست جمهوری یک سفر چهارساله برای ماست سفری که در کشتی زمان جاریست و با انتخاب ما چهارسال از زندگی و خوشبختی و امکاناتمان را در اختیار شخصی قرار خواهد داد که انتخابش کرده ایم و سکان این کشتی عمرمان را به دستش سپرده ایم.<br />
سکان داری که همه ی سرمایه ی ما و مایحتاج سفری که ما را به چهارسال دیگر خواهد برد در دست اوست. اگر اینگونه فکر کنیم انتخاب ما چگونه خواهد بود&#8230; .</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hashti.kowsarblog.ir/سفری-چهار-ساله">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://hashti.kowsarblog.ir/سفری-چهار-ساله#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://hashti.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1253146</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>راهپیمایی مجازی</title>
			<link>https://hashti.kowsarblog.ir/راهپیمایی-مجازی</link>
			<pubDate>20:49:00 +0430 دوشنبه، 29 اردیبهشت 1399</pubDate>			<dc:creator>فرجی</dc:creator>
			<category domain="main">آرامش</category>			<guid isPermaLink="false">995169@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
سلام دوستان عزیز&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/mobile/wp-1589818187675.jpg?mtime=1589818201&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/mobile/wp-1589818187675.jpg?mtime=1589818201&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-281076 alignnone size-full&quot; width=&quot;714&quot; height=&quot;507&quot; /&gt;&lt;/a&gt;بیایید یه چالش راه بیاندازیم&lt;br /&gt;
همین دو روز پیش داشتم تو فضای مجازی اخبار رو دنبال می کردم که اتفاقا یکی از دوستانم یک خبری رو از طریق ایتا برایم فرستاد.&lt;br /&gt;
خبر که چه عرض کنم یه عکس نوشته بود. که یک کاربر اسرائیلی در اینستا به اشتراک گذاشته بود.&lt;br /&gt;
عکس خالی از خیابان ها که زیرش نوشته شده بود که چقدر خوب شد که کرونا آمد از شر شعار های &lt;a href=&quot;post_tag://%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84&quot; class=&quot;hashtag&quot;&gt;#مرگ_بر_اسرائیل&lt;/a&gt;  ایرانی ها راحت شدیم.&lt;br /&gt;
خیلی دلم گرفت همان لحظه پیش خودم گفتم&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;post_tag://%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D8%A8%D8%B1_%E2%80%8C%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84_%E2%80%8C%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1_%E2%80%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA_%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF_%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA&quot; class=&quot;hashtag&quot;&gt;#مرگ_بر_‌اسرائیل_‌شعار_‌نیست_اعتقاد_ماست&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/mobile/wp-1589818213616.jpg?mtime=1589818288&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/mobile/wp-1589818213616.jpg?mtime=1589818288&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-281077 alignnone size-full&quot; width=&quot;671&quot; height=&quot;686&quot; /&gt;&lt;/a&gt;اما این ماجرا با دیدن پستی که برایتان به اشتراک گذاشته ام بیشتر دلم را سوزاند.&lt;br /&gt;
در این عکس روی تابلوئی که در تصویر می بینید نوشته شده&lt;br /&gt;
خیبر آخرین شانس شما بود. شاید خیلی ها خیلی راحت از کنار این عکس بگذرند  و بعضی ها ان را بی معنی بدانند.&lt;br /&gt;
ولی این عکس برای من این معنا را دارد که ای شیعه های علی(علیه السلام) باید در همان زمان که خیبر را فتح کردید یهود را نابود می کردید. الان ما شما را نابود می کنیم.&lt;br /&gt;
برای من این معنی را دارد که پیامبر را پسر زن یهودی به شهادت رساند. برای من این معنا را دارد که حضرت علی (علیه السلام) وقتی ضربه خورد. فرمود &amp;#8220;فزت برب الکعبه&quot;و پس از آن فرمود بگیرید پسر زن یهودی را. آری این تصویر می گوید. ای ایرانی ها شعار مرگ بر اسرائیل را که از شما گرفتیم. جانتان را هم می گیریم.&lt;br /&gt;
این تصویر می گوید کل اسلام در چنگ یهود است به جز شیعیان.&lt;br /&gt;
اول می خواستم دق کنم. واقعا یک حس وحشتناکی داشتم که از خود بیماری کرونا بدتر بود. تازه آن موقع فهمیدم که بیشتر از اعتکاف نرفتن از برگزار نشدن راهپیمایی روز قدس ناراحت خواهم شد.تازه فهمیدم که وای اگر تا زمان پیاده روی ازبعین این بیماری از بین نرود چهـ!!&lt;br /&gt;
یاحسین! نه اصلا نباید کم بیاوریم. پس تصمیم گرفتم که باهم و به کمک شما دوستان عزیز یک چالش راه بیاندازیم. امسال که روز قدس راهپیمایی نداریم. می توانیم مانند روز شهادت شهید بزرگوار سردار سلیمانی کنترل فضای مجازی را به دست بگیریم. به طوری که دشمن عاجز شود.&lt;br /&gt;
بیایید در روز قدس با پیام ها، پست ها، توییت ها و عکس نوشته هایمان کل فضای مجازی را به تسخیر درآوریم، و دشمن را هم،در فضای مجازی و هم، در فضای حقیقی شکست دهیم.&lt;br /&gt;
من از تمام دوستانی که در کوثرنت حضور دارند عاجزانه در خواست می کنم که در هر پیام رسان یا شبکه ی تعامل محوری که عضو هستند در روز قدس فقط ده پیام یا پست که شامل هشتک های &lt;a href=&quot;post_tag://%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84&quot; class=&quot;hashtag&quot;&gt;#مرگ_بر_اسرائیل&lt;/a&gt; ،&lt;a href=&quot;post_tag://%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D8%A8%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7&quot; class=&quot;hashtag&quot;&gt;#مرگ_بر_آمریکا&lt;/a&gt; ، &lt;a href=&quot;post_tag://%D9%82%D8%AF%D8%B3_%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86_%D9%82%D8%A8%D9%84%D9%87_%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D8%AA&quot; class=&quot;hashtag&quot;&gt;#قدس_اولین_قبله_مسلمانان_است&lt;/a&gt; و &lt;a href=&quot;post_tag://%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&quot; class=&quot;hashtag&quot;&gt;#زنده_باد_ایران&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;باشد را به اشتراک بگذارند.&lt;br /&gt;
و دوستان عزیز دقت کنند که هیچ پستی بدون # و بدون متنی که دست نوشته باشد رو به اشتراک نگذارند که تاثیر گذاری بیشتر داشته باشد. مخصوصا در توییتر که اگر متن کپی کنید حتما صفحه ی شما بسته خواهد شد.&lt;br /&gt;
دوستانی که مسلط به زبان انگلیسی هستند می توانند متن هایی در این رابطه در کوثرنت به اشتراک بگذارند تا همه ی طلبه ها استفاده کنند.&lt;br /&gt;
پس ما می توانیم در روز قدس راهپیمایی مجازی برگزار کنیم با مطالبی که صفحات اجتماعی و تعامل محور به اشتراک خواهیم گذاشت.&lt;br /&gt;
با توجه به سخنان رهبر معظم انقلاب اسلامی آیت الله خامنه ای (مدظله عالی) در مورد فضای مجازی نباید از ظرفیت فضای مجازی غافل شویم و باید از آن به بهترین نحو استفاده کنیم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hashti.kowsarblog.ir/راهپیمایی-مجازی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بسم الله الرحمن الرحیم<br />
سلام دوستان عزیز</p>

<p><a href="https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/mobile/wp-1589818187675.jpg?mtime=1589818201"><img src="https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/mobile/wp-1589818187675.jpg?mtime=1589818201" alt="" class="wp-image-281076 alignnone size-full" width="714" height="507" /></a>بیایید یه چالش راه بیاندازیم<br />
همین دو روز پیش داشتم تو فضای مجازی اخبار رو دنبال می کردم که اتفاقا یکی از دوستانم یک خبری رو از طریق ایتا برایم فرستاد.<br />
خبر که چه عرض کنم یه عکس نوشته بود. که یک کاربر اسرائیلی در اینستا به اشتراک گذاشته بود.<br />
عکس خالی از خیابان ها که زیرش نوشته شده بود که چقدر خوب شد که کرونا آمد از شر شعار های <a href="post_tag://%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84" class="hashtag">#مرگ_بر_اسرائیل</a>  ایرانی ها راحت شدیم.<br />
خیلی دلم گرفت همان لحظه پیش خودم گفتم</p>

<p><a href="post_tag://%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D8%A8%D8%B1_%E2%80%8C%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84_%E2%80%8C%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1_%E2%80%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA_%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF_%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA" class="hashtag">#مرگ_بر_‌اسرائیل_‌شعار_‌نیست_اعتقاد_ماست</a></p>

<p><a href="https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/mobile/wp-1589818213616.jpg?mtime=1589818288"><img src="https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/mobile/wp-1589818213616.jpg?mtime=1589818288" alt="" class="wp-image-281077 alignnone size-full" width="671" height="686" /></a>اما این ماجرا با دیدن پستی که برایتان به اشتراک گذاشته ام بیشتر دلم را سوزاند.<br />
در این عکس روی تابلوئی که در تصویر می بینید نوشته شده<br />
خیبر آخرین شانس شما بود. شاید خیلی ها خیلی راحت از کنار این عکس بگذرند  و بعضی ها ان را بی معنی بدانند.<br />
ولی این عکس برای من این معنا را دارد که ای شیعه های علی(علیه السلام) باید در همان زمان که خیبر را فتح کردید یهود را نابود می کردید. الان ما شما را نابود می کنیم.<br />
برای من این معنی را دارد که پیامبر را پسر زن یهودی به شهادت رساند. برای من این معنا را دارد که حضرت علی (علیه السلام) وقتی ضربه خورد. فرمود &#8220;فزت برب الکعبه"و پس از آن فرمود بگیرید پسر زن یهودی را. آری این تصویر می گوید. ای ایرانی ها شعار مرگ بر اسرائیل را که از شما گرفتیم. جانتان را هم می گیریم.<br />
این تصویر می گوید کل اسلام در چنگ یهود است به جز شیعیان.<br />
اول می خواستم دق کنم. واقعا یک حس وحشتناکی داشتم که از خود بیماری کرونا بدتر بود. تازه آن موقع فهمیدم که بیشتر از اعتکاف نرفتن از برگزار نشدن راهپیمایی روز قدس ناراحت خواهم شد.تازه فهمیدم که وای اگر تا زمان پیاده روی ازبعین این بیماری از بین نرود چهـ!!<br />
یاحسین! نه اصلا نباید کم بیاوریم. پس تصمیم گرفتم که باهم و به کمک شما دوستان عزیز یک چالش راه بیاندازیم. امسال که روز قدس راهپیمایی نداریم. می توانیم مانند روز شهادت شهید بزرگوار سردار سلیمانی کنترل فضای مجازی را به دست بگیریم. به طوری که دشمن عاجز شود.<br />
بیایید در روز قدس با پیام ها، پست ها، توییت ها و عکس نوشته هایمان کل فضای مجازی را به تسخیر درآوریم، و دشمن را هم،در فضای مجازی و هم، در فضای حقیقی شکست دهیم.<br />
من از تمام دوستانی که در کوثرنت حضور دارند عاجزانه در خواست می کنم که در هر پیام رسان یا شبکه ی تعامل محوری که عضو هستند در روز قدس فقط ده پیام یا پست که شامل هشتک های <a href="post_tag://%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84" class="hashtag">#مرگ_بر_اسرائیل</a> ،<a href="post_tag://%D9%85%D8%B1%DA%AF_%D8%A8%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7" class="hashtag">#مرگ_بر_آمریکا</a> ، <a href="post_tag://%D9%82%D8%AF%D8%B3_%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86_%D9%82%D8%A8%D9%84%D9%87_%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D8%AA" class="hashtag">#قدس_اولین_قبله_مسلمانان_است</a> و <a href="post_tag://%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86" class="hashtag">#زنده_باد_ایران</a></p>

<p>باشد را به اشتراک بگذارند.<br />
و دوستان عزیز دقت کنند که هیچ پستی بدون # و بدون متنی که دست نوشته باشد رو به اشتراک نگذارند که تاثیر گذاری بیشتر داشته باشد. مخصوصا در توییتر که اگر متن کپی کنید حتما صفحه ی شما بسته خواهد شد.<br />
دوستانی که مسلط به زبان انگلیسی هستند می توانند متن هایی در این رابطه در کوثرنت به اشتراک بگذارند تا همه ی طلبه ها استفاده کنند.<br />
پس ما می توانیم در روز قدس راهپیمایی مجازی برگزار کنیم با مطالبی که صفحات اجتماعی و تعامل محور به اشتراک خواهیم گذاشت.<br />
با توجه به سخنان رهبر معظم انقلاب اسلامی آیت الله خامنه ای (مدظله عالی) در مورد فضای مجازی نباید از ظرفیت فضای مجازی غافل شویم و باید از آن به بهترین نحو استفاده کنیم.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hashti.kowsarblog.ir/راهپیمایی-مجازی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://hashti.kowsarblog.ir/راهپیمایی-مجازی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://hashti.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=995169</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>ستاره ای که در یادها ماند</title>
			<link>https://hashti.kowsarblog.ir/ستاره-ای-که-در-یادها-ماند</link>
			<pubDate>20:13:00 +0430 سه شنبه، 23 اردیبهشت 1399</pubDate>			<dc:creator>فرجی</dc:creator>
			<category domain="main">آرامش</category>			<guid isPermaLink="false">992458@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;اولین بار ایشان را در مراسم جشن تکلیفم از نزدیک دیدم. خیلی دوست داشتم چهره ی مردی را که صدایش را هر روز از بلندگوهای مسجد می شنوم را ببینم.همیشه به مادرم اصرار می کردم، که اجازه بدهد به همراه پدرم به طبقه ی اول مسجد که مخصوص آقایان بود بروم. اما همیشه و همیشه با مخالفت های مادرم مواجه می شدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هر وقت که این درخواست همیشگی را بازگو می کردم با جمله ی معروف مادرم که&quot;مگه جایی هم مونده که با بابات نرفته باشی، همین مونده که مسجد آقایون هم بری&amp;#8221; مواجه می شدم، خلاصه آن روز خیلی خوشحال بودم و احساس غرور می کردم. که بالاخره حاج آقا باقری را از نزددک دیدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همین که به خونه رسیدم؛ فوری برای مادرم تعریف کردم که امروز حاج آقا باقری به مدرسه ی ما آمده بودند و به امامت ایشان اولین نماز جماعتمان را خواندیم. و بعد هم کلی حرف های خوب در مورد نماز از ایشان شنیدیم. واقعا همان طور که فکر می کردم چهره ی مهربانی داشتند و با محبت به سوالاتمان جواب می دادند. از آن روز به بعد هر وقت که به مسجد می رفتم با دقت و شوق بیشتری به حرف های حاج آقا گوش می دادم و نکته های بسیاری را از حرف هایشان می آموختم. وجود حاج آقا باقری را در روستایمان مانند ستاره ی روشنی می دیدم که تاریکی جهل را از بین می برد. ایشان تمام ویژگی های یک روحانی خوب را دارا بودند و روحیه ی شجاعت و ایثارشان مثال زدنی بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چون همیشه نمی توانستم به مسجد بروم، پشت پنجره ی آشپزخانه مان می نشستم و به سخنرانی های ایشان گوش میدادم. اما ماه رمضان را با ایشان و سخنرانی هایشان شناخته بودم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همین که ماه رمضان می آمد، از همان روز اول به مسجد می رفتم و به سخنرانی های حاج آقا باقری گوش جان می سپردم. اگر بگویم این مرد بزرگ در انتخاب های زندگی ام سهمی عظیم را داشت، باز هم نتوانسته ام نقش او را در زندگی و تصمیم هایم را به نمایش بگذارم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اصلا فراموش نمی کنم ماه رمضان چند سال پیش را که حاج آقا باقری در بیمارستان بستری بودند. آن سال بدترین و بهترین ماه رمضان عمرم را تجربه کردم. بدی آن ماه رمصان زه این خاطر بود که حاج آقا باقری در میان ما نبودند و واقعا روستایمان مانند یک پسر بچه ی سرکردانی بود که پدرش را گم کرده و برای جستوجویش به این طرف و آن طرف رو می کند. و زیبایی و بی نظیری آن ماه رمضان به این دلیل بود که مردم روستایمان یکپارچه در مسجد جمع شده بودند و برای سلامتی ایشان دعا می کردند. شب های قدری بر ما گذشت که ذکر لب هایمان تا صبح &amp;#8220;اللهم اشف کل مریض&amp;#8221; بود.و بهترین قسمت دعایمان نظر لطف خداوند بود که با نظر رحمتش بر اهالی روستایمان نگریست و سایه ی مهر حاج آقا باقری را چند سال دیگر نیز بر ما ارزانی داشت. ما قدر این نعمت را می دانستیم و خدا را شکر بودیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اما عاقبت دست هستی گلی معطر را برای چیدن انتخاب نمود و متاسفانه در ۲۷ بهمن ماه سال ۱۳۹۸ این ستاره ی نورانی روستایمان، حاج آقا باقری را از آسمان قلب هایمان چید. اما هرگز نتوانست نام و یادش را از خاطراتمان حذف کند. و ما امسال در این ماه رمضان، در اولین رمضان بدون حضور حاج آقا باقری مانند غلام بی صاحبی شده ایم که به هر سو می رود پناهی برای خود نمی یابد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;امسال باید به جای دعا برای سلامتی شان حمد برای روح بزرگشان نثار کنیم. امسال باید دعای فرج را خودمان هر روز بدون حضور ایشان زمزمه کنیم ، امسال دیگر صدای گرم ایشان را که از پشت بلندگوها به علی، به علی، به علی، به فاطمه، به فاطمه، به فاطمه&amp;#8230;؛ را می گوید را نمی شنویم. امسال دیگر کسی را نداریم که بگوید&quot;خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی مراقبت بفرما، خامنه ای رهبر به لطف خود نگهدار، رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما، زیارت کربلا نصیب ما بفرما&amp;#8221;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وجود ایشان در روستایمان قوت قلبی برای اهالی بود و جودشان سپری کردن روزهای سخت را برایمان ممکن می کرد. به طوری که در این روزهای سردرگمی و کرونایی نبود ایشان در میان مردم و نبود موعظه ها و سخنان حکیمانه ایشان چه بسا برای اهالی روستایمان سخت تر و طاقت فرساتر از خود بحران است. هر سختی و بحرانی یک روز به پایان می رسد و سختی ها و مشکلاتش از یاد ها فراموش می شود. اما خلاء وجود عالمی گرانقدر و فرزانه مانند حاج آقا باقری هرگز فراموش نمی شود و از یادها پاک نمی شود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اما ما تک تک سخنانشان را به یاد داریم و با یاری خداوند به تمامی آن ها جامه ی عمل خواهیم پوشاند. به یاری خداوند قدم های بلندی را به سمت ظهور بر خواهیم داشت. و باز هم ماه رمضانی پربرکت و شبهای قدری امام زمانی بر پا خواهیم کرد، با این فرق که در کنار دعاها و ذکرهایمان از حاج آقا باقری به نیکی یاد خواهیم کرد. و من امروز با تمام وجودم می دانم که مرگ چه زود و چه دیر به سراغ همه ما خواهد آمد، مهم قلب مهربان و وجود پرباری است که دلها را به خود جذب کند. وگرنه همه ی ستاره ها حتی اگر میلیون ها سال هم عمر کنند بالاخره خاموش می شوند. و زیباییشان به فراموشی سپرده می شود. مهم آن ستاره ای است که حتی بعد از خاموشی هم پرتوهای نورش در خاطر ها می ماند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/mobile/wp-1589297648357.jpg?mtime=1589297686&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/mobile/wp-1589297648357.jpg?mtime=1589297686&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-280132 alignnone size-full&quot; width=&quot;960&quot; height=&quot;1280&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hashti.kowsarblog.ir/ستاره-ای-که-در-یادها-ماند&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اولین بار ایشان را در مراسم جشن تکلیفم از نزدیک دیدم. خیلی دوست داشتم چهره ی مردی را که صدایش را هر روز از بلندگوهای مسجد می شنوم را ببینم.همیشه به مادرم اصرار می کردم، که اجازه بدهد به همراه پدرم به طبقه ی اول مسجد که مخصوص آقایان بود بروم. اما همیشه و همیشه با مخالفت های مادرم مواجه می شدم.</p>

<p>هر وقت که این درخواست همیشگی را بازگو می کردم با جمله ی معروف مادرم که"مگه جایی هم مونده که با بابات نرفته باشی، همین مونده که مسجد آقایون هم بری&#8221; مواجه می شدم، خلاصه آن روز خیلی خوشحال بودم و احساس غرور می کردم. که بالاخره حاج آقا باقری را از نزددک دیدم.</p>

<p>همین که به خونه رسیدم؛ فوری برای مادرم تعریف کردم که امروز حاج آقا باقری به مدرسه ی ما آمده بودند و به امامت ایشان اولین نماز جماعتمان را خواندیم. و بعد هم کلی حرف های خوب در مورد نماز از ایشان شنیدیم. واقعا همان طور که فکر می کردم چهره ی مهربانی داشتند و با محبت به سوالاتمان جواب می دادند. از آن روز به بعد هر وقت که به مسجد می رفتم با دقت و شوق بیشتری به حرف های حاج آقا گوش می دادم و نکته های بسیاری را از حرف هایشان می آموختم. وجود حاج آقا باقری را در روستایمان مانند ستاره ی روشنی می دیدم که تاریکی جهل را از بین می برد. ایشان تمام ویژگی های یک روحانی خوب را دارا بودند و روحیه ی شجاعت و ایثارشان مثال زدنی بود.</p>

<p>چون همیشه نمی توانستم به مسجد بروم، پشت پنجره ی آشپزخانه مان می نشستم و به سخنرانی های ایشان گوش میدادم. اما ماه رمضان را با ایشان و سخنرانی هایشان شناخته بودم.</p>

<p>همین که ماه رمضان می آمد، از همان روز اول به مسجد می رفتم و به سخنرانی های حاج آقا باقری گوش جان می سپردم. اگر بگویم این مرد بزرگ در انتخاب های زندگی ام سهمی عظیم را داشت، باز هم نتوانسته ام نقش او را در زندگی و تصمیم هایم را به نمایش بگذارم.</p>

<p>اصلا فراموش نمی کنم ماه رمضان چند سال پیش را که حاج آقا باقری در بیمارستان بستری بودند. آن سال بدترین و بهترین ماه رمضان عمرم را تجربه کردم. بدی آن ماه رمصان زه این خاطر بود که حاج آقا باقری در میان ما نبودند و واقعا روستایمان مانند یک پسر بچه ی سرکردانی بود که پدرش را گم کرده و برای جستوجویش به این طرف و آن طرف رو می کند. و زیبایی و بی نظیری آن ماه رمضان به این دلیل بود که مردم روستایمان یکپارچه در مسجد جمع شده بودند و برای سلامتی ایشان دعا می کردند. شب های قدری بر ما گذشت که ذکر لب هایمان تا صبح &#8220;اللهم اشف کل مریض&#8221; بود.و بهترین قسمت دعایمان نظر لطف خداوند بود که با نظر رحمتش بر اهالی روستایمان نگریست و سایه ی مهر حاج آقا باقری را چند سال دیگر نیز بر ما ارزانی داشت. ما قدر این نعمت را می دانستیم و خدا را شکر بودیم.</p>

<p>اما عاقبت دست هستی گلی معطر را برای چیدن انتخاب نمود و متاسفانه در ۲۷ بهمن ماه سال ۱۳۹۸ این ستاره ی نورانی روستایمان، حاج آقا باقری را از آسمان قلب هایمان چید. اما هرگز نتوانست نام و یادش را از خاطراتمان حذف کند. و ما امسال در این ماه رمضان، در اولین رمضان بدون حضور حاج آقا باقری مانند غلام بی صاحبی شده ایم که به هر سو می رود پناهی برای خود نمی یابد.</p>

<p>امسال باید به جای دعا برای سلامتی شان حمد برای روح بزرگشان نثار کنیم. امسال باید دعای فرج را خودمان هر روز بدون حضور ایشان زمزمه کنیم ، امسال دیگر صدای گرم ایشان را که از پشت بلندگوها به علی، به علی، به علی، به فاطمه، به فاطمه، به فاطمه&#8230;؛ را می گوید را نمی شنویم. امسال دیگر کسی را نداریم که بگوید"خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی مراقبت بفرما، خامنه ای رهبر به لطف خود نگهدار، رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما، زیارت کربلا نصیب ما بفرما&#8221;</p>

<p>وجود ایشان در روستایمان قوت قلبی برای اهالی بود و جودشان سپری کردن روزهای سخت را برایمان ممکن می کرد. به طوری که در این روزهای سردرگمی و کرونایی نبود ایشان در میان مردم و نبود موعظه ها و سخنان حکیمانه ایشان چه بسا برای اهالی روستایمان سخت تر و طاقت فرساتر از خود بحران است. هر سختی و بحرانی یک روز به پایان می رسد و سختی ها و مشکلاتش از یاد ها فراموش می شود. اما خلاء وجود عالمی گرانقدر و فرزانه مانند حاج آقا باقری هرگز فراموش نمی شود و از یادها پاک نمی شود.</p>

<p>اما ما تک تک سخنانشان را به یاد داریم و با یاری خداوند به تمامی آن ها جامه ی عمل خواهیم پوشاند. به یاری خداوند قدم های بلندی را به سمت ظهور بر خواهیم داشت. و باز هم ماه رمضانی پربرکت و شبهای قدری امام زمانی بر پا خواهیم کرد، با این فرق که در کنار دعاها و ذکرهایمان از حاج آقا باقری به نیکی یاد خواهیم کرد. و من امروز با تمام وجودم می دانم که مرگ چه زود و چه دیر به سراغ همه ما خواهد آمد، مهم قلب مهربان و وجود پرباری است که دلها را به خود جذب کند. وگرنه همه ی ستاره ها حتی اگر میلیون ها سال هم عمر کنند بالاخره خاموش می شوند. و زیباییشان به فراموشی سپرده می شود. مهم آن ستاره ای است که حتی بعد از خاموشی هم پرتوهای نورش در خاطر ها می ماند.</p>

<p><a href="https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/mobile/wp-1589297648357.jpg?mtime=1589297686"><img src="https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/mobile/wp-1589297648357.jpg?mtime=1589297686" alt="" class="wp-image-280132 alignnone size-full" width="960" height="1280" /></a></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hashti.kowsarblog.ir/ستاره-ای-که-در-یادها-ماند">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://hashti.kowsarblog.ir/ستاره-ای-که-در-یادها-ماند#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://hashti.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=992458</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>قلب شکسته ای که در مسجد ماند</title>
			<link>https://hashti.kowsarblog.ir/قلب-شکسته-ای-که-در-مسجد-ماند</link>
			<pubDate>09:39:00 +0430 سه شنبه، 23 اردیبهشت 1399</pubDate>			<dc:creator>فرجی</dc:creator>
			<category domain="main">امام زمان</category>
<category domain="alt">تأثیرگذاری مثبت</category>			<guid isPermaLink="false">992434@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;قلب شکسته ای که در مسجد ماند&lt;br /&gt;
دلم سنگین شده بود. بغض سنگینی اش را بر روی قفسه ی سینه ام احساس می کردم. باشور و شوق تمام ماهها بود که انتظار می کشیدم. بالاخره پس از مدت ها آرزویم بر آورده می شد. ساکم را بسته بودم و کفش های واکس زده ام را تمیز و مرتب پشت در گذاشته بودم. دنیا برایم ایستاده بود. هیچ چیز برایم جذابیت نداشت، فقط و فقط ذهنم را به سمت گنبد فیروزه ای رنگ جمکران مشغول کرده بودم. همان گنبدی که سهم نگاهم از آن به شیشه ی بی احساس تلویزیون و اشک های بی امانی که بر گونه ام می ریخت خلاصه می شد.&lt;br /&gt;
شما آره با شما هستم.&lt;br /&gt;
اگر چندین بار به جمکران رفتی و دوباره بخواهی به جمکران بروی چند وقت قبل تر از وقت سفر آماده می شوی!!&lt;br /&gt;
چه به ماند به منی  که مدت هاست منتظرش هستم و یکباره خبر خوش عازم شدن به سمت مقصد را می شنوم. آن هم در چه روزی و برای چه موقعی، امسال با دلم قرار گذاشتیم که اعتکاف را در مسجد جمکران باشیم.&lt;br /&gt;
و درست همان موقع بود که میخواستم از خوشحالی پرواز کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اما کرونا، این مهمان نامبارک با آمدن بی وقتش تمام نقشه هایم را نقش بر آب کرد. درست مثل شخصیت های کارتونی شده بودم. که با استفاده از نقشه، گنجی را جستجو می کردند و دست آخر پس از جستجوی زیاد و ماجرا جویی های دشوار صندوقچه ای را می یافتند که نقشه ای دیگر و چه بسا سختتر را در درونش پنهان کرده بود.&lt;br /&gt;
این کرونا، این خروس بی محل درست مثل همان نقشه ی داخل صندوقچه بود. نقشه ای که سیاست های پنهانی را در درونش جا داده بود.&lt;br /&gt;
سیاست هایی که از همان ابتدا مساجد را بستند و اعتکاف را تعطیل کردند.&lt;br /&gt;
سیاست های پنهانی که تاجر اماراتی را در میان مارپیچ های سیاه پنهان می کردند و طلبه های چینی را آرام آرام از دریای طوفانی مواجشان به ساحل تشویش و نا امنی می کشاندند.&lt;br /&gt;
سیاست هایی که هر چه اسلامی بود را به اتهام کرونایی بودن می بستند و هر چه فحشا و تزویر بود را به بهانه ی شادی و آزادی بیان از رسانه ی ملی فریاد می زدند.&lt;br /&gt;
قلب من تمام این اتفاقات را می دید و آتش آه و حسرتش با احساس تنفر و خشم از این ویروس منحوس و سیاست هایی که پشتش پنهان شده بود سخت تر و سخت تر می شد و خود را برای روز های سخت و امید بخش آینده آماده می کرد.&lt;br /&gt;
روزهایی از جنس نور و ظهور، روزهایی که قلبم رسیدنشان را لحظه شماری می کرد.&lt;br /&gt;
اما می ترسید، می ترسید از سیاست هایی که زیر ردای کرونا پنهان شده بودند، می ترسید که این سیاست ها با شمشیر های آخته و نیزه های تیزشده به سمت نور پرتاب شوند و خورشید ظهور را دورتر و دورتر کنند.&lt;br /&gt;
اما کرونا، این کرونای دستکاری شده، این کرونای ساخته و پرداخته شده، حساب همه چیز را کرده بود.&lt;br /&gt;
حساب همه چیز را کرده بود!؟&lt;br /&gt;
به جز قلب هایی که هر کدام در گوشه ای از حرم مانده بودند. یکی در سقا خانه، یکی در زیر پای زائران اربعین و دیگری در بین الحرمین مانده بود. همان قلب هایی که با برخورد نیزه ها و شمشیر ها بر پیکره ی اسلام مانند سپری از فولاد سخت تر و سخت تر می شدند.&lt;br /&gt;
و در این زمان قلب من در میان مسجد ماند، قلب من یکجایی در میان معتکفین در بین سجاده هایشان یا شاید در میان واژه واژه ی دعای ام داوود ماند و یکجایی برای خودش انتخاب کرد.&lt;br /&gt;
قلبم گریست و اولین حضورش در مسجد مقدس جمکران را که قرار بود در میان معتکفین باشد را هم باز در ذهنش دوره کرد و این بار با احساس سختی بر بی احساسی شیشه ی تلویزیون غلبه کرد و در میان مسجد جمکران دعای ام داود را زمزمه کرد.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hashti.kowsarblog.ir/قلب-شکسته-ای-که-در-مسجد-ماند&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>قلب شکسته ای که در مسجد ماند<br />
دلم سنگین شده بود. بغض سنگینی اش را بر روی قفسه ی سینه ام احساس می کردم. باشور و شوق تمام ماهها بود که انتظار می کشیدم. بالاخره پس از مدت ها آرزویم بر آورده می شد. ساکم را بسته بودم و کفش های واکس زده ام را تمیز و مرتب پشت در گذاشته بودم. دنیا برایم ایستاده بود. هیچ چیز برایم جذابیت نداشت، فقط و فقط ذهنم را به سمت گنبد فیروزه ای رنگ جمکران مشغول کرده بودم. همان گنبدی که سهم نگاهم از آن به شیشه ی بی احساس تلویزیون و اشک های بی امانی که بر گونه ام می ریخت خلاصه می شد.<br />
شما آره با شما هستم.<br />
اگر چندین بار به جمکران رفتی و دوباره بخواهی به جمکران بروی چند وقت قبل تر از وقت سفر آماده می شوی!!<br />
چه به ماند به منی  که مدت هاست منتظرش هستم و یکباره خبر خوش عازم شدن به سمت مقصد را می شنوم. آن هم در چه روزی و برای چه موقعی، امسال با دلم قرار گذاشتیم که اعتکاف را در مسجد جمکران باشیم.<br />
و درست همان موقع بود که میخواستم از خوشحالی پرواز کنم.</p>

<p>اما کرونا، این مهمان نامبارک با آمدن بی وقتش تمام نقشه هایم را نقش بر آب کرد. درست مثل شخصیت های کارتونی شده بودم. که با استفاده از نقشه، گنجی را جستجو می کردند و دست آخر پس از جستجوی زیاد و ماجرا جویی های دشوار صندوقچه ای را می یافتند که نقشه ای دیگر و چه بسا سختتر را در درونش پنهان کرده بود.<br />
این کرونا، این خروس بی محل درست مثل همان نقشه ی داخل صندوقچه بود. نقشه ای که سیاست های پنهانی را در درونش جا داده بود.<br />
سیاست هایی که از همان ابتدا مساجد را بستند و اعتکاف را تعطیل کردند.<br />
سیاست های پنهانی که تاجر اماراتی را در میان مارپیچ های سیاه پنهان می کردند و طلبه های چینی را آرام آرام از دریای طوفانی مواجشان به ساحل تشویش و نا امنی می کشاندند.<br />
سیاست هایی که هر چه اسلامی بود را به اتهام کرونایی بودن می بستند و هر چه فحشا و تزویر بود را به بهانه ی شادی و آزادی بیان از رسانه ی ملی فریاد می زدند.<br />
قلب من تمام این اتفاقات را می دید و آتش آه و حسرتش با احساس تنفر و خشم از این ویروس منحوس و سیاست هایی که پشتش پنهان شده بود سخت تر و سخت تر می شد و خود را برای روز های سخت و امید بخش آینده آماده می کرد.<br />
روزهایی از جنس نور و ظهور، روزهایی که قلبم رسیدنشان را لحظه شماری می کرد.<br />
اما می ترسید، می ترسید از سیاست هایی که زیر ردای کرونا پنهان شده بودند، می ترسید که این سیاست ها با شمشیر های آخته و نیزه های تیزشده به سمت نور پرتاب شوند و خورشید ظهور را دورتر و دورتر کنند.<br />
اما کرونا، این کرونای دستکاری شده، این کرونای ساخته و پرداخته شده، حساب همه چیز را کرده بود.<br />
حساب همه چیز را کرده بود!؟<br />
به جز قلب هایی که هر کدام در گوشه ای از حرم مانده بودند. یکی در سقا خانه، یکی در زیر پای زائران اربعین و دیگری در بین الحرمین مانده بود. همان قلب هایی که با برخورد نیزه ها و شمشیر ها بر پیکره ی اسلام مانند سپری از فولاد سخت تر و سخت تر می شدند.<br />
و در این زمان قلب من در میان مسجد ماند، قلب من یکجایی در میان معتکفین در بین سجاده هایشان یا شاید در میان واژه واژه ی دعای ام داوود ماند و یکجایی برای خودش انتخاب کرد.<br />
قلبم گریست و اولین حضورش در مسجد مقدس جمکران را که قرار بود در میان معتکفین باشد را هم باز در ذهنش دوره کرد و این بار با احساس سختی بر بی احساسی شیشه ی تلویزیون غلبه کرد و در میان مسجد جمکران دعای ام داود را زمزمه کرد.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hashti.kowsarblog.ir/قلب-شکسته-ای-که-در-مسجد-ماند">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://hashti.kowsarblog.ir/قلب-شکسته-ای-که-در-مسجد-ماند#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://hashti.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=992434</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>سال صبح جمعه ای</title>
			<link>https://hashti.kowsarblog.ir/سال-صبح-جمعه-ای</link>
			<pubDate>20:15:00 +0330 پنجشنبه، 29 اسفند 1398</pubDate>			<dc:creator>فرجی</dc:creator>
			<category domain="main">امام زمان</category>			<guid isPermaLink="false">936230@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
اما صبح جمعه ها &amp;#8230;&lt;br /&gt;
چه راز ها و اخباری را که سال های سال بود در دل پنهان کرده بودند. صبح جمعه های سلیمانی، انگار می خواهند آرام آرام ما را آماده کنند، آماده ی آن خبر عظیم، آماده ی آن اتفاق با شکوه.&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند سال 98 چه سالی بود، می گویم؛ سال صبح جمعه های سلیمانی بود.&lt;br /&gt;
سالی که صبح جمعه هایش رنگ و بوی دیگری داشت.&lt;br /&gt;
صبح جمعه هایی که با غم ها و انتظار ها پیوند خوردند و قلب و احساس مردم عزیز ایران را بیدار کردند. یک گوهر بی بدیل مانند سردار سلیمانی را به آرزوی دیرینه اش رساندند و ملت های جهانی را در سیل غیرت و شکوهش فرو بردند، سیلی که ملت های مسلمان را به کنار هم دیگر رساند و قلب هایشان را به هم نزیک کرد. و دودمان دشمنان اسلام را در هم شکست و آوازه ی پوشالیشان را در جهان بر هم ریخت. سرداری که حتی یاد و نامش هم &amp;#8220;اشداء علی الکفار و رحماء بینهم &amp;#8221; شد.&lt;br /&gt;
سرداری که با رفتنش هم به ما درس داد. به ما آموخت که در یک جامعه ی اسلامی صبح جمعه هایش باید عادی نباشد. باید صبح جمعه هایی باشند که فریاد &amp;#8220;این بقیه الله&amp;#8221; سردهند از غم غیبت ولی خدا بگریند. و هر روز مردمی را ببینندکه هر کدام یک سلیمانی و یک سرباز برای امام عصرشان هستند. اما این جمعه ها پیام سرباز ولی را شنیدند و اول از نبود یار و یاور برای ولی خدا گریستند.&lt;br /&gt;
جمعه هایی که انگار دوره افتاده اند و دارند دنبال سلیمانی ها می گردند. به دنبال آن 313 نفر دارند فریاد &amp;#8220;هل من ناصر ینصرنی&amp;#8221; سر می دهند. و یک یک جهانیان را غربال می کنند تا سلیمانی ها را دریابند.&lt;br /&gt;
می خواهند بگویند؛ بیایید ای مردان خدا، بیایید به این صبح جمعه ها یاری برسانید. بیایید ما را یاری کنید، مارا دریابید که دیگر نمی خواهیم شاد باشیم. دیگر نمی خواهیم شاهد طلوع با شکوه هیچ خورشیدی جز طلوع خورشید عالم اسلام &amp;#8220;حضرت مهدی عجل الله تعالی  فرجه الشریف&amp;#8221; باشیم.&lt;br /&gt;
این سپیده دم های دل خون جمله ای را که ما هزاران هزاران بار نوشتیم و یک بار هم به آن عمل نکردیم را عملی کردند.&lt;br /&gt;
واقعا این بار تحویل نگرفتند سالی را که می خواهد بدون حضور &amp;#8220;حضرت حجة&amp;#8221; تحویل شود.&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/mobile/wp-1584636127385.jpg?mtime=1584636152&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/mobile/wp-1584636127385.jpg?mtime=1584636152&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-272381 alignnone size-full&quot; width=&quot;428&quot; height=&quot;535&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hashti.kowsarblog.ir/سال-صبح-جمعه-ای&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بسم الله الرحمن الرحیم<br />
اما صبح جمعه ها &#8230;<br />
چه راز ها و اخباری را که سال های سال بود در دل پنهان کرده بودند. صبح جمعه های سلیمانی، انگار می خواهند آرام آرام ما را آماده کنند، آماده ی آن خبر عظیم، آماده ی آن اتفاق با شکوه.<br />
اگر به من بگویند سال 98 چه سالی بود، می گویم؛ سال صبح جمعه های سلیمانی بود.<br />
سالی که صبح جمعه هایش رنگ و بوی دیگری داشت.<br />
صبح جمعه هایی که با غم ها و انتظار ها پیوند خوردند و قلب و احساس مردم عزیز ایران را بیدار کردند. یک گوهر بی بدیل مانند سردار سلیمانی را به آرزوی دیرینه اش رساندند و ملت های جهانی را در سیل غیرت و شکوهش فرو بردند، سیلی که ملت های مسلمان را به کنار هم دیگر رساند و قلب هایشان را به هم نزیک کرد. و دودمان دشمنان اسلام را در هم شکست و آوازه ی پوشالیشان را در جهان بر هم ریخت. سرداری که حتی یاد و نامش هم &#8220;اشداء علی الکفار و رحماء بینهم &#8221; شد.<br />
سرداری که با رفتنش هم به ما درس داد. به ما آموخت که در یک جامعه ی اسلامی صبح جمعه هایش باید عادی نباشد. باید صبح جمعه هایی باشند که فریاد &#8220;این بقیه الله&#8221; سردهند از غم غیبت ولی خدا بگریند. و هر روز مردمی را ببینندکه هر کدام یک سلیمانی و یک سرباز برای امام عصرشان هستند. اما این جمعه ها پیام سرباز ولی را شنیدند و اول از نبود یار و یاور برای ولی خدا گریستند.<br />
جمعه هایی که انگار دوره افتاده اند و دارند دنبال سلیمانی ها می گردند. به دنبال آن 313 نفر دارند فریاد &#8220;هل من ناصر ینصرنی&#8221; سر می دهند. و یک یک جهانیان را غربال می کنند تا سلیمانی ها را دریابند.<br />
می خواهند بگویند؛ بیایید ای مردان خدا، بیایید به این صبح جمعه ها یاری برسانید. بیایید ما را یاری کنید، مارا دریابید که دیگر نمی خواهیم شاد باشیم. دیگر نمی خواهیم شاهد طلوع با شکوه هیچ خورشیدی جز طلوع خورشید عالم اسلام &#8220;حضرت مهدی عجل الله تعالی  فرجه الشریف&#8221; باشیم.<br />
این سپیده دم های دل خون جمله ای را که ما هزاران هزاران بار نوشتیم و یک بار هم به آن عمل نکردیم را عملی کردند.<br />
واقعا این بار تحویل نگرفتند سالی را که می خواهد بدون حضور &#8220;حضرت حجة&#8221; تحویل شود.<br />
<a href="https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/mobile/wp-1584636127385.jpg?mtime=1584636152"><img src="https://hashti.kowsarblog.ir/media/blogs/hashti/mobile/wp-1584636127385.jpg?mtime=1584636152" alt="" class="wp-image-272381 alignnone size-full" width="428" height="535" /></a></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hashti.kowsarblog.ir/سال-صبح-جمعه-ای">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://hashti.kowsarblog.ir/سال-صبح-جمعه-ای#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://hashti.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=936230</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>مهتاب هستی</title>
			<link>https://hashti.kowsarblog.ir/مهتاب-هستی</link>
			<pubDate>14:45:00 +0330 پنجشنبه، 15 اسفند 1398</pubDate>			<dc:creator>فرجی</dc:creator>
			<category domain="main">آرامش</category>			<guid isPermaLink="false">914506@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
با تمام وجودم نبودت را حس می کنم در تمام لحضاتم نبض نبودت جریان دارد. لحظه به لحظه کند تر و آرام تر مرا به مرگ رویاهایم نزدیک می کند. نبض نبودنت تمام هستی ام را فراگرفته است.&lt;br /&gt;
داغی بر روی قلبم سنگینی می کند. باز هم روزگار دست ناجوانمردانه اش را از آستین فلک بیرون می کشد و سیلی محکمی بر روی احساساتم می زند. و از طرفی دیگر با لبخند موذی اش دندان های خونخوارش را به رخم می کشد.&lt;br /&gt;
می خواهد بگوید؛ که خیلی قوی است.&lt;br /&gt;
می خواهد بگوید؛ که اعتقاداتم را به صفحه های تاریک روزگار پیوند خواهد زد.&lt;br /&gt;
می خواهد بگوید؛ که تمام آرزوهایم دود خواهند شد و رویاهایم نابود می شود.&lt;br /&gt;
اما ای نورانی ترین خورشید عالم، ای مهربان ترین مهتاب هستی، ای عزیز ترین عزیز عالم، ای امام مهربانم، یا امام زمان&lt;br /&gt;
من دلم به تو گرم است. با تمام وجودم حضورت را باور دارم و با دانه دانه ی رگهایم ظهورت را آرزو می کنم.&lt;br /&gt;
امروز بیشتر از همیشه و هر روز دیگری می دانم که نبودنت چه غم بزرگی است که بر روی سینه ی شیعیانت سنگینی می کند.&lt;br /&gt;
مرا دریاب که اگر رهایم کنی نابود خواهم شد.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hashti.kowsarblog.ir/مهتاب-هستی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بسم الله الرحمن الرحیم<br />
با تمام وجودم نبودت را حس می کنم در تمام لحضاتم نبض نبودت جریان دارد. لحظه به لحظه کند تر و آرام تر مرا به مرگ رویاهایم نزدیک می کند. نبض نبودنت تمام هستی ام را فراگرفته است.<br />
داغی بر روی قلبم سنگینی می کند. باز هم روزگار دست ناجوانمردانه اش را از آستین فلک بیرون می کشد و سیلی محکمی بر روی احساساتم می زند. و از طرفی دیگر با لبخند موذی اش دندان های خونخوارش را به رخم می کشد.<br />
می خواهد بگوید؛ که خیلی قوی است.<br />
می خواهد بگوید؛ که اعتقاداتم را به صفحه های تاریک روزگار پیوند خواهد زد.<br />
می خواهد بگوید؛ که تمام آرزوهایم دود خواهند شد و رویاهایم نابود می شود.<br />
اما ای نورانی ترین خورشید عالم، ای مهربان ترین مهتاب هستی، ای عزیز ترین عزیز عالم، ای امام مهربانم، یا امام زمان<br />
من دلم به تو گرم است. با تمام وجودم حضورت را باور دارم و با دانه دانه ی رگهایم ظهورت را آرزو می کنم.<br />
امروز بیشتر از همیشه و هر روز دیگری می دانم که نبودنت چه غم بزرگی است که بر روی سینه ی شیعیانت سنگینی می کند.<br />
مرا دریاب که اگر رهایم کنی نابود خواهم شد.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hashti.kowsarblog.ir/مهتاب-هستی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://hashti.kowsarblog.ir/مهتاب-هستی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://hashti.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=914506</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>اولین حضور من در اعتکاف</title>
			<link>https://hashti.kowsarblog.ir/اولین-حضور-من-در-اعتکاف</link>
			<pubDate>14:31:00 +0330 پنجشنبه، 15 اسفند 1398</pubDate>			<dc:creator>فرجی</dc:creator>
			<category domain="main">آرامش</category>
<category domain="alt">امام زمان</category>
<category domain="alt">آرامش</category>
<category domain="alt">عشق</category>
<category domain="alt">کوتاه نوشته</category>			<guid isPermaLink="false">914469@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
چه روز خوبی بود و چه اتفاقات ناب و بی نظیری در آن روز برایم اتفاق افتاد. همیشه به این فکر می کنم که قبل از آن روز چه کار خوبی انجام داده بودم که باعث شد تا آن اتفاق خوب و به یادماندنی در سونوشتم رقم بخورد.&lt;br /&gt;
با دوستم که تماس گرفتم، فقط می خواستم یک احوالی بپرسم و برای ثبت نام کردن در حوزه با او هماهنگ شوم. همین که صدایم را شنید بعد از سلام مثل کسی که انگار منتظر تماسم بود فوری گفت؛ تو هم مییای بریم اعتکاف!&lt;br /&gt;
گفتم؛ چی اعتکاف ولی من تاحالا نرفتم.&lt;br /&gt;
گفت؛ اشکالی نداره باهم میریم.&lt;br /&gt;
اصلا باورم نمی شد که من هم به جمع &amp;#8220;اعتکاف کنندگان&amp;#8221; می پیوندم. خیلی خیلی خوشحال بودم. همه چیز برایم تازگی داشت.&lt;br /&gt;
از پدر و مادرم اجازه گرفتم و به سرعت آماده شدم.&lt;br /&gt;
به مسجد که رسیدم، همه ی خانم ها به من خوش آمد گفتند، خیلی جمع صمیمی بود.&lt;br /&gt;
یکی از خانم ها نزدیکم آمد و گفت؛ تو خیلی خوش شانسی که درست در آخرین روز قسمتت شده که این جا باشی، برای همه ی ما دعا کن تو مهمان مخصوص این سفره ی الهی هستی.&lt;br /&gt;
با حرف هایش خیلی خوشحال شدم و باعث شد بیشتر به این فکر کنم که واقعا یک کار خیری باعث اینجا بودن من در مسجد امیر المومنین آن هم در این زمان شده است.&lt;br /&gt;
وقت اذان صبح نزدیک بود و من با دست پاچگی ساکم را خالی کردم تا وسایلم را مرتب کنم، چادر نمازم، مهر و تسبیح و مفاتیح جیبی ام را در کنار پتوی مسافرتی که با خودم برده بودم جا دادم. عطری را که هر روز قبل از نماز با آن روسری ام را معطر می کردم برداشتم؛ تازه می خواستم در شیشه ای عطر را باز کنم که دوستم با سرعت به من نزدیک شد و گفت؛ داری چیکار میکنی عطر میزنی!&lt;br /&gt;
گفتم؛ آره مگه چی میشه عطرِ دیگه،&lt;br /&gt;
در حالی که صورت دوستم رقیه مانند آتش تنور داغ شده بود گفت؛ مگه نمی دونی حرامه؟؟؟&lt;br /&gt;
_چی حرامه!!!!!؟&lt;br /&gt;
چرا؟ یعنی من که همیشت عطر میزنم یه کار اشتباه انجام میدم؟!!&lt;br /&gt;
دوستم با حوصله جواب داد؛ نه پریسا جان تو اعتکاف نباید عطر بزنی و نباید با کسی جرو بحث کنی و خرید و فروش هم حرامه.&lt;br /&gt;
یک لحظه هنگ کردم. چرا؟؟؟؟&lt;br /&gt;
به تمام حرف های دوستم فکر کردم.&lt;br /&gt;
چرا وقتی معتکف می شویم باید این قوانین را رعایت کنیم، آن هم به مدت سه روز، تمام این معادلات و مطالب دیگری را که در مورد اعتکاف می دانستم در کنار هم چیدم و ذهنم مانند ماشین حسابی که می خواهد به مجهولی پاسخ دهد به خود مشغول بود.&lt;br /&gt;
در ذهنم پاسخ این مجهول را فقط یک جمله می دیدم. &amp;#8220;بریدن از غیر خدا&amp;#8221;&lt;br /&gt;
آری قرار بود در این سه روز از زمان و مکان، عالم و آدم ببرم. قرار بود فقط من باشم و خدا.&lt;br /&gt;
قرار بود تمام داشته هایم را رها کنم و خودِ خودم در حریم امن الهی مهمان باشم، قرار بود تمام حرف های نگفته ام را با خدا در میان بگذارم، قرار بود بگویم؛ بار پروردگارا می دانم که خود از همه ی وجودم آگاهی اما من آمده ام تا چند روزی را مهمانت باشم، آمده ام تا به رسم صمیمیت فقط با تو سخن گویم هر چند که تو می دانی و آگاهی و توانای مطلقی، اما این روح و جان من است که به دوستی و نزدیکی به تو نیازمند است. این وجود من است که در حریم الهی بودن و مهمان سفره ی با برکت رجب بودن را تشنه است.&lt;br /&gt;
این کویر تشنه ی اعتقاداتم است که باید با باران پر برکت رجب سیراب گردد، این من هستم که دنیا و معادلاتش باعث دوری ام از تو شده است.&lt;br /&gt;
آمده ام تا دنیا را به سخره بگیرم، آمده ام تا با بازگشتن به فطرت توحیدی ام آرامش و آسایش با تو بودن را تجربه کنم.&lt;br /&gt;
خیلی حال و هوای خاصی داشت، صد ها جمله که سهل است صد ها هزار کتاب هم نمی تواند حس و حال زیبای معتکف بودن را به تصویر بکشد.&lt;br /&gt;
اصلا بگذارید راحت بگویم درست مانند یک دنیای دیگر است. همان طور که نمی شود قبل از مردن حس و حال مردن را تجربه کرد، به همان اندازه هم نمی توان قبل از معتکف شدن فضای حاکم بر وجود را درک کرد.&lt;br /&gt;
من دو سال پیش با توفیق الهی توانستم در آن فضای صمیمی قرار بگیرم و به خودم قول دادم تا آخر عمرم این خاطره ی شیرین را فراموش نکنم.&lt;br /&gt;
بعدِ اعتکاف آن سال خیلی از مشکلات حل شد، زوج جوانی که سال ها بود صاحب فرزند نمی شدند بچه دار شدند، مادری که فرزندش بیمار بود شفای فرزندش را گرفت و من به آرامش و به یک احساس شادی درونی رسیدم. آن روز فکر می کردم و مطمئن بودم که آن فضای صمیمی و آن مهر و محبت دسته جمعی همه ی حصار ها و مشکلات را می شکند، و اصلا فکرش را هم نمی کردم که یک روز یک بیماری محنوس آن فضای الهی و عبادی را، آن جمع الهی را بشکند. اما هر چه قدر هم که پیشروی کند نمی تواند ما را از قافله ی &amp;#8220;این الرجبیون&amp;#8221; دور نگه دارد. با توفیق الهی از توفیقات روزها و شب های این ماه پر برکت بهره خواهیم برد و از قافله عقب نخواهیم ماند.&lt;br /&gt;
امروز نوری در قلبم می تابد؛ نوری که می خواهد بگوید؛ مطمئن باش و با تمام وجودت شاد باش که این بیماری می رود اما دلها و قلب های مشتاق به با خدا بودن مشتاق تر می شوند و در فضایی امن تر و آرام تر به دور از بیماری و ناراحتی با دلهای آماده و مشتاق به خداوند به سوی اعتکاف و برکاتش سرازیر می شوند.&lt;br /&gt;
مطمئنم که اعتکاف بعدی پر شور و بااحساس تر خواهد بود و زمینه را برای ظهور حضرت صاحب الامر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) آماده خواهد کرد. ان شاءالله.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hashti.kowsarblog.ir/اولین-حضور-من-در-اعتکاف&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بسم الله الرحمن الرحیم<br />
چه روز خوبی بود و چه اتفاقات ناب و بی نظیری در آن روز برایم اتفاق افتاد. همیشه به این فکر می کنم که قبل از آن روز چه کار خوبی انجام داده بودم که باعث شد تا آن اتفاق خوب و به یادماندنی در سونوشتم رقم بخورد.<br />
با دوستم که تماس گرفتم، فقط می خواستم یک احوالی بپرسم و برای ثبت نام کردن در حوزه با او هماهنگ شوم. همین که صدایم را شنید بعد از سلام مثل کسی که انگار منتظر تماسم بود فوری گفت؛ تو هم مییای بریم اعتکاف!<br />
گفتم؛ چی اعتکاف ولی من تاحالا نرفتم.<br />
گفت؛ اشکالی نداره باهم میریم.<br />
اصلا باورم نمی شد که من هم به جمع &#8220;اعتکاف کنندگان&#8221; می پیوندم. خیلی خیلی خوشحال بودم. همه چیز برایم تازگی داشت.<br />
از پدر و مادرم اجازه گرفتم و به سرعت آماده شدم.<br />
به مسجد که رسیدم، همه ی خانم ها به من خوش آمد گفتند، خیلی جمع صمیمی بود.<br />
یکی از خانم ها نزدیکم آمد و گفت؛ تو خیلی خوش شانسی که درست در آخرین روز قسمتت شده که این جا باشی، برای همه ی ما دعا کن تو مهمان مخصوص این سفره ی الهی هستی.<br />
با حرف هایش خیلی خوشحال شدم و باعث شد بیشتر به این فکر کنم که واقعا یک کار خیری باعث اینجا بودن من در مسجد امیر المومنین آن هم در این زمان شده است.<br />
وقت اذان صبح نزدیک بود و من با دست پاچگی ساکم را خالی کردم تا وسایلم را مرتب کنم، چادر نمازم، مهر و تسبیح و مفاتیح جیبی ام را در کنار پتوی مسافرتی که با خودم برده بودم جا دادم. عطری را که هر روز قبل از نماز با آن روسری ام را معطر می کردم برداشتم؛ تازه می خواستم در شیشه ای عطر را باز کنم که دوستم با سرعت به من نزدیک شد و گفت؛ داری چیکار میکنی عطر میزنی!<br />
گفتم؛ آره مگه چی میشه عطرِ دیگه،<br />
در حالی که صورت دوستم رقیه مانند آتش تنور داغ شده بود گفت؛ مگه نمی دونی حرامه؟؟؟<br />
_چی حرامه!!!!!؟<br />
چرا؟ یعنی من که همیشت عطر میزنم یه کار اشتباه انجام میدم؟!!<br />
دوستم با حوصله جواب داد؛ نه پریسا جان تو اعتکاف نباید عطر بزنی و نباید با کسی جرو بحث کنی و خرید و فروش هم حرامه.<br />
یک لحظه هنگ کردم. چرا؟؟؟؟<br />
به تمام حرف های دوستم فکر کردم.<br />
چرا وقتی معتکف می شویم باید این قوانین را رعایت کنیم، آن هم به مدت سه روز، تمام این معادلات و مطالب دیگری را که در مورد اعتکاف می دانستم در کنار هم چیدم و ذهنم مانند ماشین حسابی که می خواهد به مجهولی پاسخ دهد به خود مشغول بود.<br />
در ذهنم پاسخ این مجهول را فقط یک جمله می دیدم. &#8220;بریدن از غیر خدا&#8221;<br />
آری قرار بود در این سه روز از زمان و مکان، عالم و آدم ببرم. قرار بود فقط من باشم و خدا.<br />
قرار بود تمام داشته هایم را رها کنم و خودِ خودم در حریم امن الهی مهمان باشم، قرار بود تمام حرف های نگفته ام را با خدا در میان بگذارم، قرار بود بگویم؛ بار پروردگارا می دانم که خود از همه ی وجودم آگاهی اما من آمده ام تا چند روزی را مهمانت باشم، آمده ام تا به رسم صمیمیت فقط با تو سخن گویم هر چند که تو می دانی و آگاهی و توانای مطلقی، اما این روح و جان من است که به دوستی و نزدیکی به تو نیازمند است. این وجود من است که در حریم الهی بودن و مهمان سفره ی با برکت رجب بودن را تشنه است.<br />
این کویر تشنه ی اعتقاداتم است که باید با باران پر برکت رجب سیراب گردد، این من هستم که دنیا و معادلاتش باعث دوری ام از تو شده است.<br />
آمده ام تا دنیا را به سخره بگیرم، آمده ام تا با بازگشتن به فطرت توحیدی ام آرامش و آسایش با تو بودن را تجربه کنم.<br />
خیلی حال و هوای خاصی داشت، صد ها جمله که سهل است صد ها هزار کتاب هم نمی تواند حس و حال زیبای معتکف بودن را به تصویر بکشد.<br />
اصلا بگذارید راحت بگویم درست مانند یک دنیای دیگر است. همان طور که نمی شود قبل از مردن حس و حال مردن را تجربه کرد، به همان اندازه هم نمی توان قبل از معتکف شدن فضای حاکم بر وجود را درک کرد.<br />
من دو سال پیش با توفیق الهی توانستم در آن فضای صمیمی قرار بگیرم و به خودم قول دادم تا آخر عمرم این خاطره ی شیرین را فراموش نکنم.<br />
بعدِ اعتکاف آن سال خیلی از مشکلات حل شد، زوج جوانی که سال ها بود صاحب فرزند نمی شدند بچه دار شدند، مادری که فرزندش بیمار بود شفای فرزندش را گرفت و من به آرامش و به یک احساس شادی درونی رسیدم. آن روز فکر می کردم و مطمئن بودم که آن فضای صمیمی و آن مهر و محبت دسته جمعی همه ی حصار ها و مشکلات را می شکند، و اصلا فکرش را هم نمی کردم که یک روز یک بیماری محنوس آن فضای الهی و عبادی را، آن جمع الهی را بشکند. اما هر چه قدر هم که پیشروی کند نمی تواند ما را از قافله ی &#8220;این الرجبیون&#8221; دور نگه دارد. با توفیق الهی از توفیقات روزها و شب های این ماه پر برکت بهره خواهیم برد و از قافله عقب نخواهیم ماند.<br />
امروز نوری در قلبم می تابد؛ نوری که می خواهد بگوید؛ مطمئن باش و با تمام وجودت شاد باش که این بیماری می رود اما دلها و قلب های مشتاق به با خدا بودن مشتاق تر می شوند و در فضایی امن تر و آرام تر به دور از بیماری و ناراحتی با دلهای آماده و مشتاق به خداوند به سوی اعتکاف و برکاتش سرازیر می شوند.<br />
مطمئنم که اعتکاف بعدی پر شور و بااحساس تر خواهد بود و زمینه را برای ظهور حضرت صاحب الامر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) آماده خواهد کرد. ان شاءالله.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://hashti.kowsarblog.ir/اولین-حضور-من-در-اعتکاف">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://hashti.kowsarblog.ir/اولین-حضور-من-در-اعتکاف#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://hashti.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=914469</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
